سحرم

عزیزم

دل نشینم

فقط به خاطر تو این پست را می گذارم . بعد از تمام این سال ها که اینجا ننوشته بودم و حتی آرشیوم را هم بنا به دلایلی از بین برده بودم .

این شعر پایین را هم همین حالا فی البداهه نوشتم . به خاطر لطافت و زیبایی و قشنگی دوستی تو .

 

ای دختری که بوی بهار می دهی

 دست هایت هم

و نگاهت نیز

که شعله های آتش دوری است

در آن

برای من

که نگاهم را گرم کنی

و دست هایم را هم

می خواهم در تو همه ی گذشته ام را فراموش کنم .

تمام خاطرات تلخ و شیرین

و تمام کسالت های دردبار این سال ها را

می خواهم فرار کنم

از زمستان خاموش اینجا

به تابستان آغوش تو ...

کاش که بشود.

 *همین امشب تقریر شد به عشق سحر ...دوست نازنینم از یک شهر دور از کشوری خیلی دورتر...