سحر
سحرم
عزیزم
دل نشینم
فقط به خاطر تو این پست را می گذارم . بعد از تمام این سال ها که اینجا ننوشته بودم و حتی آرشیوم را هم بنا به دلایلی از بین برده بودم .
این شعر پایین را هم همین حالا فی البداهه نوشتم . به خاطر لطافت و زیبایی و قشنگی دوستی تو .
ای دختری که بوی بهار می دهی
دست هایت هم
و نگاهت نیز
که شعله های آتش دوری است
در آن
برای من
که نگاهم را گرم کنی
و دست هایم را هم
می خواهم در تو همه ی گذشته ام را فراموش کنم .
تمام خاطرات تلخ و شیرین
و تمام کسالت های دردبار این سال ها را
می خواهم فرار کنم
از زمستان خاموش اینجا
به تابستان آغوش تو ...
کاش که بشود.
*همین امشب تقریر شد به عشق سحر ...دوست نازنینم از یک شهر دور از کشوری خیلی دورتر...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱:۳۳ ق.ظ توسط الهه
|