تبليغاتX
خواب صورتی

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 | 0:51 قبل از ظهر نویسنده: الهه

استاد...
آمده ام بگویم این روزهایم خیلی خالیست...
جای تو و آن نیروی عظیم که انگار گمش کرده ام،در زندگی ام تهیست...
باید می بودی تا دوباره شفا دهی...دوباره حیات دهی...دوباره مسیح شوی...
آمده ام بگویم...من زود بود پیامبر شوم...و....
این روزهایم  خالیست...
این روزهای من و خیلی های دیگر... بی شک...
کاش...
بی خیال.
در پناه خدایت باش...
باید زنده ماند...

+ نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت : 0:51 قبل از ظهر توسط : الهه
سه شنبه هفدهم شهریور 1388 | 0:25 قبل از ظهر نویسنده: الهه
تولدم بود نه؟

امشب را می گویم...

چه زود یک سال گذشت....

خیلی زودتر از زود...

می ترسم یک سال و ده سال و ۵۰ سال دیگر هم بگذرد و هنوز نفهمیده باشیم زندگی چیست و چطور باید زندگی کرد....پارسال این موقع فرح و گلی و غزل و پدرام و مهتاب برایم جشن تولدگرفته بودند... و امسال...من خیلی عوض شده ام..خیلی ..غمگین تر از قبل شده ام..دیگر آن الهه ی سابق شاد نیستم....پس ببخشید اگر نمی نویسم...اگر نمی آیم...وقتی همان ماهی یک بار خواب صورتی را باز می کنم...دلم می گیرد...غمگین می شوم از روزهایی که....هنوز خواب بودم.

حالا بیدار شده ام و خسته ام...دلم میخواهد یک خمیازه ی دیگر بکشم و به خواب فرو بروم...

کسی بیدارم نکند...

من مرده ام.

پی نوشت:دوست های خوبم...از این که به من این آدم عاصی این همه مدت سر زدید ممنونم. وقتی نظرات شاد شما را می دیدم دلم از حسی غمگین و قشنگ مالامال می شد....ولی از روی شما خجالت می کشم...از این همه محبتی که نثار منی چون من کرده اید...از همه ی دوستانم...یک معذرت خواهی مفصل از دی جی شفا یا همان اسموگلی خودمون....سلام ویژه برای سحر قشنگم عزیز مهربونم که دلم براش یک ذره شده....معذرت خواهی از همه ی دوستان

گلی....پویا...غزلی...منصور...سجاد...شهرام...میثم...خلاصه همه....نمیتونم همینطوری اسم ببرم.... ولی من از بی مسئولیتی خودم در قبال این وبلاگ و دوستانم خجالت می کشم...

فقط یک چیز...من الهه ی سابق نیستم...من غمگین تر از قبل شده ام..دلم می خواهد خواب صورتی همان طور شاد و مقدس بماند...به همین دلیل اینجا نمی ایم تا با نوشته های غمگین و بی سر و تهم اینجا را خاکستری نکنم.شاید یک روز آمدم و همه چیز را برای شما گفتم..برای دوستان مهربان و گرم و صمیمی ام.

+ نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت : 0:25 قبل از ظهر توسط : الهه
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 | 1:11 قبل از ظهر نویسنده: الهه

سلام سلام

دوستان گل و مهربونم

من برگشتم،دلم براي تك تكتون تنگ شده بود

حالا در عرض يكي دو هفته به همه ي شما سر ميزنم...

اين قدر زياد هستين كه نميشه 2 روزه اين كارو كرد...ولي سر فرصت به همه ي شما سر ميزنم...

فعلا چند روزي سرم شلوغه و براي همين كمتر ميام نت...

من از محبت و لطفي كه تك تك شما بهم نثار كردين بي نهايت ممنونم...

و از همه ي شما روسياه كه بهتون سر نزدم

در ضمن من امتحانم رو خوب دادم...

بقيه اش دست خداست...شما هم دعام كنيد...تا ارديبهشت راه زيادي مونده...آن زمانه كه مشخص ميشه نتيجه ي نهايي چيه...

حقيقت دلم ميخواست يك كادوي خوشگل به همه ي شما تقديم كنم

ولي اين مدت چشمه ي ادبياتم تقريبا خشكيده بود...

ولي اين شعر رو با تمام وجودم تقديم همه ي شما ميكنم...

 

پنجره ي بخار گرفته ي كافه

ويترين ليز قنادي

تابلوي اعلان مدرسه

دكه ي لبوي داغ

سر در تماشاخانه ي شهر

چتر هاي رنگي لرزان

دست هاي سرخ با بلال داغ

چه واژه هاي داغي

چه بي خيالي نشاط انگيزي

چه تصوير مهيجي

همه چيز  جاري

نظير خون در رگ

در بطن جميع جامدات

طعم اين جهالت شيرين آرزوي من است

و مزه ي سرما زير پوست خيس صورتم

پشت گيشه

و انتظار

سبك از جنس پر

براي عشق بازي با اين تجربه ي نو

و تاب بازي با عطر نان تازه معلق در هوا

و جيغ هاي شاد آن كودك ضعيف

از دويدن آن طعم شيرين زير زبانش

....

مرا در آغوش بگير

من از توام،از جنس تو

اي كودك بي خيال

زندگي تحت تملك توست

و بازيگران مدت هاست روي صحنه ي نمايش مسخ شده اند

فقط تو مي داني كه يخ ها

چگونه با فريادت وا مي رود

و پادشاه مي فهمد كه عريان است...

شب به خير

+ نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت : 1:11 قبل از ظهر توسط : الهه
Copyright © 2008 All Rights Reserved. designed by CATERINA